سن سیز یک سایت دیگر برای نوشتن

۱

این پست به نوعی اولین نوشته ی من به حساب میاد.اینکه به خودم قول دادم هر روز زندگیم رو بشمارم.
امروز حسابی سخت میگذره.به هر حال روز اول زندگی بایدم سخت باشه.
با قاسم حساب کتاب کردیم.فقط موندم چجوری باس تسویه کنم. 🙂
زندگی خصوصی من فک کنم به وسعت جمجمه ی سرم باشه.
همین.

عروسی امین و پری

دیشب با تمامی اعضای این گروه خشن – منظور خانواده گرام خودم است – تشریف فرما شدیم به عروسی پولادین ها.حسااابی ها خوش گذشت.

تالاسمی شگفت انگیز هم بود!!!این پسر سر تا پا معده است.چندتا نکته من باب حضور در عروسی نیز عنوان داشت که یحتمل در مراجعات بعدی موثر خواهد بود 🙂 مثلا برا کسایی که میخان بیش از سه تا پرس غذا میل کنن پیشنهاد میدادن که شیرینی قبل از غذا نخورن و به جاش میوه زیادتر مصرف کنند. :-!

استاد نکات دیگری نیز در نظر داشتند تا بیان کنند اما فوت وقت و بازماندن از سنت حسنه ی خوردن و خوردن و خوردن مانع از فیض و بهره ی سایرین شد.

خوش گذشت.ایشالا خوشبخت باشن.

خانومکم

تو مرا جان و جهانی

چه کنم جان و جهان را

تو مرا گنج روانی

چه کنم سود و زیان را

مولانا

سبزک و تو دار بودنش

یه همکار داریم که تازگی فهمیدم دهن سرویس خیلی کارا می کنه و خیلی چیزا داره.فقط موندم از این همه رازداریش.

آدم خفه میشه از این همه محافظه کاری. 🙂

تالاسمي

اسمي است كه همسر يكي از دوستام روي شوهرش گذاشته.😃😃

البته به نظر منم اسم بامسمايي هستش.

 

گوشواره هایش

دیروز عصر با دخترک و پسر روانه بازار و گشته و گوشواره ای آویز برای آتیش پاره خریدیم.

باورم نمیشد که اینقد خوشحال باشه.امروز صبح به محض بیدار شدن گوش هاش رو لمس میکرد.

گازکشی و کوهپایه پیمایی

امروز گازکشی خونه رو شروع کردیم.فکر کنم بخاطر بدهی هامون همین روزاست که فلنگ رو ببندیم 🙂

عصری با بچه ها رفتیم کوهپایه گردی.البته از نوع شیرازیش و فقط با اتومبیل مسیر کوهپایه ای رو با سرعت کم طی نموده بسی کیفور گشتیم.

تلفات و کتک کاری هم نداشتیم.(این یکی از عجایب سفرهای من و بچه هاست )

سلام دنیا!

به وردپرس فارسی خوش آمدید.‌ این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن نوشتن را آغاز کنید!

🙂

بسم الله الرحمن الرحیم

به وردپرس فارسی خوش آمدم.این نخستین نوشته ی من است.متن پیش فرض را ویرایش یا پاک نکردم.و نوشتن آغاز شد.

راستی اگه گیومه اینجا رو میخونه بدونه که من همچنان منتظر اون قالب ساده و آرام هستم.

 

بهار

بالاخره این لعنتی هم تموم شد.

فوتبال با لامپ های روشن

دارم فوتبال می بینم و خانومم هی اصرار داره که لامپ ها رو خاموش کنم تا پشه بچه ها رو بی خواب نکنه.

و منم بیخیال این صحبت ها و خوشحال از اینکه حداقل میتونم بخشی از اذیت های بچه ها رو اینجوری جبران کنم.

چه پدر مهربونی هستم من!!!